گوش و گوشواره
بالاخره دخترم، حسابی دختر شد. نفس مامان؛ سه هفته پیش که خونه مامان جون بودیم. به اصرار زندایی بابا شما رو بردیم بیمارستان و گوشت رو سوراخ کردیم. من اصلا دلش رو نداشتم و مامان جون شما رو بغل کرد تا گوشتون رو سوراخ کنند. شما اولش اصلا گریه نکردی و بعد ار یک دقیقه، انگار که یهو از خواب بیدار شده باشی که البته فکر می کنم به خاطر صداش بود زدی زیر گریه. حتی دیگه نمیذاشتی اون گوشت رو سوراخ کنیم و محکم سرت رو چسبونده بودی به شونه ات. دیگه مطمئن شدم اگر یه خرده دیرتر می بردمت دیگه نمیذاشتی. دختر گل و صبورم که حتی خانم بهیار گفت خیلی صبوری. الهی من قربون صبوریت برم. خیلی گریه نکردی فقط هر وقت چشمت میفتاد به اون خانمه با روپوش سفید...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
15:41








