ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

گوش و گوشواره

بالاخره دخترم، حسابی دختر شد. نفس مامان؛ سه هفته پیش که خونه مامان جون بودیم. به اصرار زندایی بابا شما رو بردیم بیمارستان و گوشت رو سوراخ کردیم. من اصلا دلش رو نداشتم و مامان جون شما رو بغل کرد تا گوشتون رو سوراخ کنند. شما اولش اصلا گریه نکردی و بعد ار یک دقیقه، انگار که یهو از خواب بیدار شده باشی که البته فکر می کنم به خاطر صداش بود زدی زیر گریه. حتی دیگه نمیذاشتی اون گوشت رو سوراخ کنیم و محکم سرت رو چسبونده بودی به شونه ات. دیگه مطمئن شدم اگر یه خرده دیرتر می بردمت دیگه نمیذاشتی. دختر گل و صبورم که حتی خانم بهیار گفت خیلی صبوری. الهی من قربون صبوریت برم. خیلی گریه نکردی فقط هر وقت چشمت میفتاد به اون خانمه با روپوش سفید...
18 اسفند 1391

پایان نامه

اصلا باورم نمیشه که بالاخره دفاع کردم و از دست اون پایان نامه کذایی که کل دوران قبل از تو، که فقط فکرت بود و اون موقع که تو دلم بودی و بعدش که تو بغلم بودی رو به خودش مشغول کرده بودراحت شدم.  مامانی تو تاریخ30 بهمن هزار و سیصد و نود و یک از پایان نامه ی ارشدم دفاع کردم و  و با نمره هجده از نوزده به این قائله خاتمه دادم. بازم طبق معمول همه زحمتام افتاد رو دوش بابایی و با زحمتایی ایشون من تونستم یه دفاع خوب داشته باشم. حتی مدیر گروهمون ازم خواست تا در اسرع وقت با همکاری دانشکاه رساله ام رو تبدیل به کتاب کنم. از مدت ها قبل قرار شد که مامان جون بیاد و شما رو تو مدتی که من نیستم نگه داره. خدا رو شکر  خیلم خیلی راحت ب...
18 اسفند 1391

شش ماهگی

دختر قشنگم شش ماهه شدنت مبارک. شما الان نیم ساله شدی. از قبل دلم می خواست یه جشن کوچیک برای نیم سالگیت بگیرم اما مامانی رو  ببخش به خاطر از دست دادن دایی حمید واقعا دل و دماغ نداشتم حتی در حد چند عکس. البته نگرفتن عکس و ثبت دقیق زمان شش ماهه شدنت از تنبلی مامان هم بود. (الان بابایی داره بهت فرنی میده، البته توش موز هم رنده کردم، یه حلقه کوچولو)   دیروزم با بابایی رفتیم و واکسن شش ماهگیت رو زدیم. شما وقتی سوزن رو از پات در اوردن تازه زدی زیر گریه. این واکسنم مثل دو ماهگیت بد بود، البته پاهات درد نمی کرد؛ حال ندار بودی. با اینکه هر چهار ساعت بهت استامنیوفن می دادم اما شب تب کردی و دمای بدنت به 38.7 درجه رسید. تا سا...
14 اسفند 1391

شیرین خونه ما

دخترم واقعا روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشی. نه اینکه من که مامانتم بگم، هرکی شما رو یه نظر می بینه و شما تو نگاه اول اون خنده های قشنگت رو تحویلش میدی میگه. حتی پنیر فروش فروشگاه یاس   عروسک مامان در ماشین بابایی و در راه برگشت از قم                          مهندس مامان در حال طراحی بزرگترین برج دنیا                 اینجا شما لالا بودی تا ...           مامانی ازت عکس انداخت و شما با صدای شاتر دیگه لالا نبودی...
14 اسفند 1391

ماماني يهو شجاع شد

قشنگ مامان نفسم، عمرم بالاخره ماماني ترسو تونستم براي اولين بار شما رو تنهايي ببرم حموم و همه كارهاتو خودم بكنم، حتي لباس تن كردنتو، تو رو خدا بهم نخنديا خودمم مي دونم خيلي ترسو ام، اما دست خودم نبود همش مي ترسيدم خدايي نكرده از دستم بيفتي اخه شما عين ماهي تو حموم ليز ميشي. البته قبلا چندبار زير نظر بابايي شسته بودمت، اما خودم به تنهايي شق القمر نكرده بودم. از پنج ماه و نيمگي كه خودم مي برمت حموم، تقريبا دو روز درميون ميريم اب بازي. حالا هوا كه بهتر بشه يك روز درميون ميبرمت.  شما الان ديگه از وان حمومت نمي ترسي و همش دلت مي خواد اسباب بازي هاي حموميت كه تو اب سر مي خورند رو بگيري. كلا عاشق اب و اب بازي كردني. خداكنه تا ا...
14 اسفند 1391

ناآرامی های دندانی

تا به امروز که خبری از دندون نیست. هرچه هست فقط آب دهان شما و علاقه تون به گاز گرفتنه. البته انگار خودتم زیاد بدت نمیاد، چون با آب دهنت کلی حال می کنی، مخصوصا تو بادکنک درست کردن که کلی خبره شدی. گاز گرفتنم که خیلی خوبه مخصوصا دست مامانی و اسب آبی بیچاره و قورباغه بدبخت. اینجور که از اوصاف و صحبت اطرافیان بر میاد شما حالا حالاها دندون در نمیاری، چون فعلا لثه ات داره تخت میزنه. ( البته اگر مامانی بی سواد اصطلاحش رو درست نوشته باشم) و البته گفته ها و شنیده ها حاکی از اونه که دندون در اوردن شما بیفته به گرما. خدا کنه که اذیت نشی، خدا خودش کمکمون کنه و شما تند تند و راحت دندون در بیاری. آمین ...
14 اسفند 1391

پنج ماهگی

شما دوازده بهمن پنج ماهه شدی. ماشالله روز به روز داری خانم تر میشی. دیگه پشت سر هم غلت میزنی. یه کوچولو دستت رو میگیریم، خودت سرت رو از روی بالشت بلند می کنی و میشینی. وقتی خوابت میاد از خودت صدای یکنواخت اآآآآآآآآآآآآآآآآآا در میاری انگار که داری برای خودت لالایی می خونی. بعضی وقتام که خیلی خوابت بیاد شروع می کنی به جیغ زدن. خیلی خواستنی تر از قبل شدی، غریبی و لب برچیدن رو گذاشتی کنار و بغل همه میری. راستی روروئک هم سوار میشی، البته من اصلا موافق نبودم اما به اصرار یکی از دوستای مامان جون شما رو گذاشتم تو روروئک نی نی شون و دیدم شمام بدت نیومد و استقبال کردی. الان وقتی می ذارمت تو روروئک کل خونه رو می چرخی حتی میری تو...
7 اسفند 1391

غذای کمکی

یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم، رسیدن روزی بود که شما غذا بخوری و چه زود بر چشم به هم زدنی این روز رسید. دخترم شما در چهار ماه و سیزده روزگی اولین غذای کمکیت رو از دست مامان جون خوردی. همون موقع ها که همه مون خیلی ناراحت بودیم و من همش فکر می کردی شیرم خشک میشه. برات فرنی درست کردیم و شما اولین طعم غذایی جز شیر مامان رو با یک قاشق فرنی چشیدی. بابایی ازت فیلم گرفته که ایشالله بزرگ شدی نشونت میدم. خوب خیلی طبیعیه که بلد نبودی چطوری با قاشق برخورد کنی و همش پوف میدادی بیرون.  تو هفته اول چندبار فرنی بهت دادیم و هرروز به تعداد قاشق هات اضافه کردیم. هفته بعد هم برات حریره بادوم درست کردم که البته شما زیاد استقبال نکردی. از سر...
7 اسفند 1391

بی حوصلگی های مامانی

دختر قشنگم همچنان بی حوصلگی های مامان ادامه داره. می دونم که شما منو می بخشی و بعدا که بزرگ شدی؛ صد البته که درک می کنی. البته تمام سعیم  رو می کنم که از شما کم نذارم و البته در این میان تمام فشار ها بر دوش بابایی مهربونته که از خدا می خوام صد و بیست سال سایه اش رو بالای سر هر دومون نگه داره ایشالله.   به هر حال چهلم هم گذشت و همین طور عمر ما هم می گذره. ما روز به روز پیرتر میشیم و شما روز به روز خانم تر. الان بیشتر از هرزمان دیگه ای دلم تنگ دایی حمید میشه. دلم می خواست پیشم بود و بغلش می کردم و انقدر می بوسیدمش تا خسته بشه از دستم. جبران تمام اون وقتایی که پیشم بود و من نبوسیدمش. اما افسوس که همیشه افسوس و ای کاش همراه ...
7 اسفند 1391